سبد خرید 0

تب خزان

10 / 10
از 1 کاربر
« بازگشت به لیست مقالات | شنبه 11 شهریور 1396 در ساعت 6 : 12 دقیقه | نظرات کاربران ( 0 )

تب خزان

اثر پروین دروگر

بخشی از این رمان :

بهار تازه قدمهای شکوفایش را بر شهر نهاده بود. زندگی جان تازه ای را برای مردم به ارمغان آورده بود. البرز با تمامی عظمتش ماند عروسی، هنوز لباس سپید زمستانی را بر تن داشت و به طرز شگرفی خودنمایی می کرد و جویبارهای روانی را در سینه ستبر خود جاری کرده بود. تابش زرین فام خورشید که از شرق تابیدن گرفته بود، شیپور زندگی می نواخت و با تشعشع انوار خود بر قله کوه، عروس سفید پوش را به بزم عاشقانه ای دیگر دعوت می کرد. در دامنه این کوه فراگستر شهری بزرگ و زیبا همانند نگینی می درخشید. با فرارسیدن بامدادی دیگر زندگی جریان یافته بود. باصدای زنگ ساعت شماطه دار، کامیاب از خواب پرید. زیر چشمی نگاهی از پنجره به بیرون انداخت صبح شده بود، اما او هنوز احساس رخوت و سستی می کرد تا پاسی از شب گذشته مشغول تمام کردن یکی از آثار نقاشی اش بود. در رختخواب غلتی زد و در حالیکه دستان خود را به طرف بالا می کشید تاخستگی را از تن به در کند، چشمش به طرحی که کشیده بود افتاد، تابلو در کنار پنجره روی سه پایه قرار داشت، با دیدن تابلو خواب از چشمانش پرید، خود را تکانی داد و چهار زانو روی تختخواب نشست و در حالیکه عمیقاً به اثر خود نگاه میکرد با تأسف سر تکان داد دو آهی از روی ناامیدی کشید، کاری را که چند روز وقت رویش صرف کرده بود، آنطور که دلشمیخواست از آب در نیامده بود، چنان در دنیای نا امیدی سیر میکرد که متوجه ورود مادرش به داخل اتاق نشد. با شنیدن صدای ثریا به عقب برگشت.
– صبح بخیر کامیاب
– صبح بخیر مادر
– چیه سر صبح زانوی غم بغل گرفتی؟ بدون اینکه منتظر جواب پسرش باشد، با دین نقاشی که کاملا زیر نور آفتاب جلوه ای دیگر گرفته بود با هیجان گفت.....

ارسال نظر

نام شما :
ایمیل :
تلفن تماس :
متن پیغام :
نمایش همه
علاقه مندی ها ()